آواآوا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 30 روز سن داره

دختر نازمون آوا

چندتا مطلب

اینم سوغاتی خاله گلناز جون خیلی زحمت کشیدی دست شما درد نکنه اینم اولین پشه بی ادبی که تو رو نیش زد الهی نیشش بشکنه .........مگه نمی دونه مامان و بابایی مثل شیر مواظبتن  ........ البته این پشه از زیر دست و پای شیرا فرار کرد اول اینکه تشکر کنم از بابایی مهربون که همش به فکرمونه و خدایی هیچ کم و کسری نداریم و همیشه تو همه چیز برامون سنگ تموم میذاره اینم یه بوس از طرف آوا جونم به بابایی گلش یه گله کوچولو هم  از بابا جون مهربون که اولا چرا اینهمه سرتو شلوغ می کنی که نمیای یه پست برام بذاری؟ بعدا من بزرگ می شم می گم آخه بابایی پس چرا برام چند خط ننوشتی؟ بعدشم چرا به مامانیم گفتی عکس...
26 فروردين 1390

بزرگ شدی عسلم

سلام عزیزترینم داشتم اولین عکساتو نگاه می کردم .....باورم نمی شه اینهمه وقت گذشته و تو اینهمه بزرگ شدی و داری تند تند رشد می کنی احساس خیلی عجیبی بهم دست داد.........نمی تونم به خاطر بیارم که تو یه ذره هم منو اذیت کرده باشی همش عشق و دوست داشتنه که تو ذهنمه.....البته من هم حسابی باهات راه میام انقدر با عشق به من نگاه می کنی که دلم می لرزه باور کن تا به حال هیچکس اینهمه عمیق تو چشمام نگاه نکرده و تو اولین نفری هستی که  تو عمق چشمای من اقامت داری همش حواست به منه که ازت دور نشم همش با نگاهت داری منو تعقیب می کنی و تو هر کلامت داری منو صدا می کنی            &...
24 فروردين 1390

پیوست پست قبلی

آوا جونم چند تا چیز جا مونده بود می خواستم برات بنویسم تا بعدا بخونی ۱- تو پست قبلی یه تاپ و شورت تنته که خاله مهام وقتی فهمید تو توی دلم هستی برات خرید و کادو بهت داد منم کلی دوسش دارم هم خاله مهام جون رو هم پسر گلش آرین رو و البته کادوی قشنگش رو کلی صبر کردم تا اندازت بشه اون روز با کلی ذوق آوردم تنت کردم ولی یه کم تنگت شده و من کلی غصه شدم آخه خیلی تو تنت قشنگه ....البته خاله مهام مهربون چند وقت پیش هم رفت دبی برات یه شلوار مخملی صورتی خوشگل هم اورد و برای منم یه لباس خوشگل زحمت کشید و اورد دستش درد نکنه خاله جونی ۲- پنجشنبه که هفت ماهت شد عصرش رفتیم دیدن دای احمد که از مکه امده بودن اونجا هم کلی برای بچه ها...
21 فروردين 1390

هفت ماهگی دخترکم

بلاخره هفته دوم عید هم تموم شد و ما مسافرت نرفتیم سه شنبه رفتیم دیدن خاله الی که از کربلا برگشته بود و سوغاتی خوشگل خوردی و کلی با بچه ها کیف کردی و بهت خوش گذشت چهارشنبه  مهمون داشتیم ۱۴نفر خاله مریم جون بابایی با خانواده و دامادها. البته من تقلب کردم و فسنجون رو دادم مامانی پخت و برامون اورد و عمه جون هم از ظهر امد کمکمون اینم لباسهای مهمونیت   پنجشنبه هفت ماهگیت مبارک گلم  بلاخره دوتا غلت زدی که ما نگیم بلد نیستی من رو دیگه صدا می کنی مخصوصا شبا که پیش بابا هستی تا برم برات آب بیارم چندتا "ماما" می گی تا بیام پیشت..... برای بابا هم که حسابی دلبری می کنی و وقت...
16 فروردين 1390

آوای 90

عکسای نوروز امسال بلاخره رسید   لحظه سال تحویل که همه مون خواب بودیم خدایی خیلی دیر وقت بود ........ شما که تازه خوابت یه کم بهتر شده و به سختی ۱۲ شب تا ۱ می خوابی و نمی شد ۲ بیدارت کنم.... من که تازه شما رو خوابونده بودم خودمم خوابم برد بابا گله هم دید خبری از ما دوتا نیست امد خوابید...... صبح بیدار شدیم دیدیم به همین راحتی عید امده خونمون  هوای روز اول واقعا بهاری بود یه آفتاب کم رنگ و پر حرارت و کلی بوی شکوفه و سبزه همه جا رو پر کرده بود و ما رفتیم عید دیدنی خونه مامان بزرگ جون اینم هفت سینشون که عمه جون زحمت کشیده خوشگل تزئینش کرده بعد ناهار هم یه کم خوابیدیم و عیدی ها رو حسابی گرفتی و خ...
6 فروردين 1390

200روزگی وعید90

........... و ۲۰۰ روز است که تمام آرزوهایم با نام تو آغاز می شود تمام افکارم به تو ختم می شود و تمام وقتم صرف تو می شود ............ و امروز عید سال ۱۳۹۰ است و تو در کنار ما اولین بهار زندگیت را به زیبایی شکوفه های بهاری آغاز می کنی سال جدید و موسم نو شدن فرا می رسد سال جدید همراه با آرزوهای جدید همراه با همراهی کوچک و دوست داشتنی همراه با "تو" آغاز می شود آوای خوشم امسال با هم بودن را از آغوش پر مهرت آموختم امسال لطافت فروردین را از دست های کوچکت گرفتم و شکفتن گلهای صحرایی را در لبخندت نظاره گر بودم دختر نازم آرزویم این است که سالهای زندگیت همه بهاری باشد رویاهایت پر از گلهای رنگین روزهایت به شادابی آواز پر...
1 فروردين 1390

29اسفند89

سلام دخمل گله امشب آخرین شب ساله89 فردا شب ساعت دو ونیم عید می شه سال نو میاد از 365روزی که با سال 89 بود198روزش خیلی برام لذت بخش بود درسته لحظه های دوست داشتنیه با تو بودن امشب بابایی گله مثل هر سال شب پایان سال پیشمون نیست و رفته سرکار ما هم امدیم خونه مامان بزرگ جون الان هم با موبایلم دارم تق تق می کنم بهتره بقیش باشه واسه فردا تا بیدارت نکردم بوس بوس
29 اسفند 1389

روزهای پایانی سال و چهارشنبه سوری و ......

آوای دلنشین زندگیم دیشب هم به خوبی و خوشی گذشت و ما با هم رفتیم خونه مامان بزرگ مهربون و با خاله مهسا چندتا اتیش درست کردیم و شعار معروف زردی من مال تو سرخی تو مال من رو خوندیم امروز عصر هم که آخرین چهارشنبه سال بود خاله فرنوش به سلامتی پرهام جون رو به دنیا اورد و من خیلی خوشحالم که حال هردوتاشون خوبه اینم یه تبریک ویژه به آقا پرهام کوچولو انشالله همه مامان گلا نی نی جوناشون رو به سلامتی به دنیا بیارن نمی دونم چرا به آخر سال که میرسم دلم میگیره البته امسال که تو رو دارم خیلی شاد و خوشحالم پارسال یار تو دلیم بودی و امسال یار تو بغلم هستی پارسال یه سفره هفت سین چیدم که خودم خیلی دوسش داشتم فقط تخم مر...
25 اسفند 1389

سوغاتیای بابا جونی رسید

آوا جونم کلی سوغاتی خوردی هان همه لباس خوشگلارو برداشتی واسه خود خودت مبارکت باشه گل دخترم انشالله به سلامتی و شادی بپوشیشون من عاشق این بلوز و ژاکتت شدم اینم یه ژاکت سرمه ای خیلی شیک اینم یه بلوز کیتی خوشگل و خوشرنگ پیراهن پروانه ای آخه تو گلی دیگه همه پروانه ها دورت می گردن یه کلاه فوق العاده و یه شلوار ناز اینهمه گلسر و تلهای کشی و شلوار جوراب و چیزای قشنگ و کاپشن و شلوار صورتی خوشگله بابایی گله دست شما درد نکنه خیلی خیلی زحمت کشیدی دوستت دارم ------------------------------------- این عکسا رو برای بار سوم آپلود کردم امیدوارم دیگه بسته نمونن ...
24 اسفند 1389