خبرای خوب
سلام عزیز دلم
خوبی عروسک خوشگلم ؟ این هفته خیلی پربار بود و البته من انقدر سرم به کار و البته شما گرم بود که
نرسیدم اینهمه خبر خوب رو بنویسم .. راستش الان هم خیلی خسنه ام و حسابی خوابم میاد
اما خبرای خوب رو باید بنویسم








1) عزیزم در سن سیزده ماه و سیزده روزگی راه رفتن رو بطور حرفه ای آغاز کردی

خیلی منتظر دیدن این لحظه بودم که بتونی راه بری و الان ووقتی راه میری انگار تو دلم قند آب می شه
نمی دونی از دیدن این صحنه ها چقدر لذت می برم و چقدر قربون دورت میرم...








2) دندونهای نیش بالات هردوتاشون با هم در امدن
برات نوشتم که یه مقدار آب ریزش بینی داری نمی دونم شاید این هم یه نوع از علامت های دندون
دراوردن باشه ... دندون پنجم و ششمت باهم در امدن ... خیلی خوشحالم که الان شش دندونه
هستی عزیزم ...








3) مامان فاطی (مامان خودم) رفت مکه

مامان بزرگ مهربون رفت به سفر روحانی و پر خیر و برکت مکه دیشب هم رفتیم فرودگاه بدرقه خیلی
دیر وقت بود و شما هم اولش کلی ذوق کردی بعد تو شلوغی یه کم غر زدی و برگشتنه خوابت برد
امیدوارم بهش خیلی خوش بگذره و کلی برامون دعا کنن .... البته من خیلی دلم براش تنگ میشه
و خاله مهسا جون بیشتر ....
و برای همین من الان خیلی خوابم میاد چون امروز هم زود بیدار شدم








4) امروز رفتیم تولد آقا پارسا
البته این آقا پارسا دوست و همسایه ثمین خانم دختر عمه من هست که لطف کرده بود ما رو
هم دعوت کرده بود خیلی بهت خوش گذشت و کلی رقصیدی ... فکر کنم بیشتر از هر روز
دیگه ای راه رفتی ...
آوا و کلاه ثمین جون

آوا و بچه ها

باورت نمی شه چقدر خوابم میاد ... میام تا در کنار تو قند عسلم بخوابم دوستت دارم گل دخترم 


خبرای خوب
