آواآوا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

دختر نازمون آوا

هجده ماهگی گل دخترم

سلام عروسک قشنگم گل دخترم امروز 11 اسفند 90 بود و تو عزیز دل من به سلامتی 18 ماهگی رو به پایان رسوندی و یکسال و نیمت شد ... عزیزترینم یکسال و نیمگیت مبارک آوای نازم امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی دختر خوبم ناز کردن رو هم یاد گرفتی بهت می گم عروسکت رو ناز کن دستت رو می گشی روی سرش و می گی " نایی" و البته بیشتر دستت رو رو سر خودت می کشی و خودت رو ناز می کنی من واقعا با کم خوابیت مشکل دارم اصلا نمی خوای بخوابی و از وقتی بیدار می شی تا آخر شب فقط یک ساعت به زور می خوابی :( و همینطور بوسیدن رو همه عروسکهات رو می بوسی و وقتی بغلشون م...
12 اسفند 1390

بهمن نامه 90

سلام سلام کی ماهه کی ستاره آوا : من من من من کی توی دستاش گل دوستی داره آوا : من من من من سلام به هرکی دستشو بالا کرد ............. با شادیهاش سرو صدا به پا کرد  عزیزم خیلی کارات شیرین شده یه طبقه بندی می کنم که یادم نره مطالب رو :) 1-دندونات اول بهمن: دندان اسياب كوچك بالا سمت راست  دهم بهمن: دندان اسياب كوچك بالا سمت چپ پانزدهم بهمن: دندان نيش پايين سمت راست الان سيزده عدد مرواريد خوشگل داري البته اسيابهاي كوچيكت كامل نشدن و يه طرفشون زده بيرون و دوتا دندون نیش پایین سمت چپ و بالا سمت راست هم تو راه هستن و شبیه یه کوه شدند و می خوان تشریف بیارن   2-کلمات جدید  دا...
30 بهمن 1390

احوالات آوا

سلام عزیزکم گل دخترم چطوره؟ قربون اون "چطوری" گفتنت برم من... آوا جون امروز 25/10/90 هست و شما یکسال و چهار ماه و چهارده روزت شده هورااااااااا این وبلاگ پر شده از روزهای قشنگی که با هم داریم گاهی خودم میام و پستهای قبلی رو می خونم خیلی خوشحالم که خاطراتت رو ثبت کردم و از خوندن اینهمه زیبایی لذت بیشتری میبرم الان ساعت 3:10ظهر است ... خونمون خیلی ساکته البته اگه همسایه بغلیمون بذاره  من نمیدونم مگه یه نفر (مامان)و نصفی بچه چقدر  می تونن سر و صدا ایجاد کنن...  الان هم پشت در وایسادن و دارن بلند بلند با هم حرف میزنن نمی دونم چرا در خونشون رو نمی بنده ......خلاصه خیلی از دست...
25 دی 1390

آوای پر جنب و جوش

سلام آوا جونم الهی مامان فدات بشه با اینهمه کارهای دوست داشتنیت امروز یه عالمه مطلب و عکس برات دارم می دونی واقعا نمی رسم ... نمی دونم چرا اینو اول یا آخر همه مطالبت می نویسم ولی کلا تو خود معجزه هستی بد جوری به دل نشستی خوب نمی دونم از کجا شروع کنم .... هفته پیش یه مقدار دوباه خس خس سینه داشتی احتمال زیاد حالت الرژی به اینهمه آلودگی هواست ولی بازم بردمت دکی  در یکسال و سه ماه و سه هفتگی: وزنت بلاخره به 10 رسید و ما رکورد زدیم و تونستیم وزنت رو دو رقمی کنیم قدت رو نذاشتی دکی بگیره برای همین قرار شد تو خواب خودم قدت رو بگیرم که هنوز نرسیدم الان اینقدر هستی: از در و دیوار با...
7 دی 1390

468 روزگی

سلام دختر کوچولوی قشنگم امروز468روزت شده 468روز والبته شب هست که همش با من هستی + 9ماه قبلش +چندین سال از عمرم که به فکرت بودم  میدونی که من از وقتی که دانشجو بودم و هنوز ازدواج نکرده بودم برات خرید می کردم و همیشه دوست داشتم ... حالا که کنارم هستی و خدا رو شکر من به آرزوم رسیدم و یه عروسک نازنین دارم دیگه خیلی خیلی دوست دارم خلاصه اینکه 468روزه حس قشنگ مادر شدن با همه شیرینی ها و نگرانی ها با همه عشق و امید و با همه لبخندها و اشک هاش امده سراغم .... 468روزه که زندگیم در حریر نگاه تو جون گرفته و لحظه هام بی تاب در آغوش کشیدنت شده امیدوارم همیشه شاد و سالم باشی عزیزکم     ...
24 آذر 1390

عروسک نازم

سلام عروسک قشنگم خوبی مهربون مامان؟ ببخشید که خیلی درگیرم و اصلا نمیرسم برات پست بنویسم ... راستش دچار " ترس از جدایی " که بین 12 تا 18 ماهگی رخ می ده شدی و باورم نمی شه که این حالت چقدر تو رو به من چسبونده همش به پاهای من می چسبی و می خوای که با اون حالت عجیب و غریب باهات راه برم ..... همش می گی " مامانه " مامانه " و دنبال من هستی .... وای که نمی دونی شرایطم چقدر ناجور شده اصلا ازم جدا نمی شی همه کارهام مونده حتی  نمی رسم وسایل خونه رو درست جمع و جور کنم ... تازه غریبی هم می کنی و وقتی میریم مهمونی اوضاع از این بدتر می شه مخصوصا اگه بچه نباشه که تو رو یه کم سرگرم کنه که دیگه باید برم تو یه اتاق ...
6 آذر 1390

تولد خودم

سلام عزیزکم خوبی مهربون مامان؟ ببخشید خیلی پستات با فاصله شده راستش خیلی سرم بهت گرمه ولی همش تو این فکرم که اینهمه لحظات لذت بخش رو چطوری برات ثبت کنم خیلی با مزه و شیرین شدی عزیزم اینهمه کیک خوشگل رو به مناسبت تولد خودم اینجا گذاشتم تا به همه دوست جونا برسه امروز یعنی 14 آبان روز تولدمه دیشب هم خونه مامان بزرگ خودم مهمون بودیم و کیک هم گرفتیم تا دور هم بخوریم و البته کلی هم کادو جمع کردم و خوشحال شدم ... البته بهترین کادو از طرف آقایی مهربون خودم بود که بهم یه گوشی موبایل خوشگل هدیه داد ... ازم نگیری که بهت نمی دم ....  تو هم کلی با بچه ها مخصوصا محمد امین بازی کردی و کلی براش حرف ز...
14 آبان 1390

خبرای خوب

سلام عزیز دلم خوبی عروسک خوشگلم ؟ این هفته خیلی پربار بود و البته من انقدر سرم به کار و البته شما گرم بود که نرسیدم اینهمه خبر خوب رو بنویسم .. راستش الان هم خیلی خسنه ام و حسابی خوابم میاد اما خبرای خوب رو باید بنویسم 1)  عزیزم در سن سیزده ماه و سیزده روزگی راه رفتن رو بطور حرفه ای آغاز کردی خیلی منتظر دیدن این لحظه بودم که بتونی راه بری و الان ووقتی راه میری انگار تو دلم قند آب می شه نمی دونی از دیدن این صحنه ها چقدر لذت می برم و چقدر قربون دورت میرم... 2) دندونهای نیش بالات هردوتاشون با هم در امدن برات نوشتم...
29 مهر 1390

عقد کنان

سلام فرشته کوچولوی من هفته پیش حسابی سرگرم بودیم و خودمون رو برای مراسم عقد کنان آقا حسام (پسرخاله خودم) حاضر می کردیم ... انشالله همیشه سرمون به این جور مراسم گرم باشه  .... البته برات تو پست قبلی نوشتم که یه کم آب ریز بینی داشتی اون هفته همش مریض و بی حال و غر غرو شده بودی به هردوتا مون خیلی سخت گذشت ولی خدا رو شکر هفته پیش خوب خوب شده بودی .... اما امان از دست من که یه کم ازت غافل شدم و بعد از مراسم عقد کنان تو ماشین خوابت برد و بدنت گرم شده بود وقتی از ماشین پیاده شدیم حواسم نبود یه چیزی بندازم روت و فکر کنم همون جا بود که: وای خدای من دوباره آب ریزش و مریضی سرو کلش پبدا شد .... از دست خودم خیلی...
24 مهر 1390

مسابقه نی نی در روز کودک

نمی دانم تو را چه بنامم؟؟ فقط می دانم هنگامی که تو را از من به من دادند ، من در خلقتت با خالقم همگام شدم ... و هنگامی که نگاهت در نگاهم گره خورد عشق را با تمام فراز و نشیبهایش به جان خریدم ... دوستت دارم " آوا" ی دلنشین زندگیم@};-
16 مهر 1390